خاطرات من از سرزمين سنجاب و روباه

 
booking-hub.com
نویسنده : حسين - ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠
 

راه افتادن سایت بوکینگ هاب

سایت جدیدی به منظور ارائه خدمات رزرو مراکز اقامتی در آدرس www.booking-hub.com راه اندازی شد.


 
comment نظرات ()
 
 
بدون شرح
نویسنده : حسين - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٧
 

Dear Hossein

We have received a report that food items have been being left on windowsills/thrown out of the windows for the birds to eat.

Please could you ensure that this does not happen as we are concerned that other vermin will also be attracted into the Residences.

Thank you very much

---
Assistant Residence Officer
Graduate College


 
comment نظرات ()
 
 
بدون عنوان
نویسنده : حسين - ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ،۱۳۸٦
 
بدینوسیله به اطلاع تمام دوستانی که مطلب قبلی رو خوندن می رساند که ابلاغ جریمه 50 پوندی رسما صورت گرفت تا ما باشیم و دفعه دیگه تو فرنگ هوس خوردن سیب زمینی و تخم مرغ آب پز به سرمون نزنه (اونم با کره و نون گرم!!!).
علاوه بر جریمه مذکور، هزینه ۱۰-۱۵ پوندی خرید یه قابلمه دیگه هم باید لحاظ کرد.
لازم به ذکره که بوی آشپزخونه و راهروی ساختمونمون، نمی ذاره که این جریمه از یادم بره!
 
comment نظرات ()
 
 
لعنت به اين فاير آلارم !!!
نویسنده : حسين - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦
 

تو چند روز گذشته چندین بار همه به خاطر آلارم آتش سوزی ریختن بیرون. اینجا هم این آلارم وقتی خاموش میشه که آتش نشان ها بیان و عامل تحریک الارم رو از بین ببرن تا سیستم به حالت عادی برگرده. هوای این روزا هم که سرده و مهمتر از همه اینکه بیشتر آدمای اینجا آموزش دیدن که به محض شنیدن آژیر در هر حالتی که هستن سریع از ساختمون خارج بشن (در نتیجه بعضی از بچه ها با لباس زیر میان بیرون تو این سرما). لازمه که بگم دلیل همشون هم دود تو آشپزخونه بوده که از سوختن غذای بچه ها بلند شده.

من که از بس تو این چند وقت این صدا رو شنیدم دیگه خیلی توجه نمی کنم بهش! پنجشنبه هفته گذشته از کلاس اومدم دیدم همه بیرونن و آژیر قرمزه! من سرم رو انداختم پایین و رفتم تو ساختمون و بعد از اینکه ایمیل هام رو چک کردم رفتم حموم!!!

زیر دوش بودم که دیدم یکی داره در میزنه. شیر آب رو بستم ولی چیزی نگفتم. نگهبان بود. شنیدم که داره در رو با کلید خودش باز می کنه. اومد تو اتاق. من تو حموم ساکت وایساده بودم که چیزی نشنوه! ولی نامرد اومد پشت در حموم و پرسید که کسی این توه! گفتم بله، من دارم دوش می گیرم!!! مرتیکه در رو باز کرد و شروع کرد به حرف زدن با من !!! گفت مگه آژیر رو نمی شنوی گفتم چرا، شما برید من میام!!! (خیلی عصبانی بود، راستشو بگم ترسیدم) خلاصه طرف رفت و من هم لباس پوشیدم و رفتم بعدش (البته من هم دلیل داشتم برای کارم که اینجا جای گفتنش نیست!!!) جمعه هم یه ایمیل دریافت کردم که دوشنبه برم جواب بدم که چرا تو اتاق بودم.

و اما امروز ...

حدود ساعت ۹:۳۰ بیدار شدم و کارامو کردم و نشستم اخبار رو چک کردم. بعد گفتم برای صبحونه یه غذای ایرانی بخورم - سیب زمینی و تخم مرغ پخته با کره و نون گرم - :)-

رفتم تو آشپزخونه و سیب زمینی و تخم مرغ رو گذاشتم و اومدم نشستم ادامه کارام. دارم یه مقاله می نویسم و مشغول اون شدم. یکی دو تا از دوستان هم آنلاین شدن و یه گپی هم با اونا زدم که دوباره این آژیر لعنتی به صدا در اومد. من هم این دفعه زود آماده شدم که جریمه نشم!!!

رفتم بیرون از ساختمون دیدم ایندفعه آشپزخونه خودمونه. پر دود شده بود. هیچی معلوم نبود. یه دفعه من به یاد سیب زمینی ها افتادم و تخم مرغ های تو قابلمه. بهههههههههله! این دفعه من سوتی داده بودم.


 
comment نظرات ()
 
 
پرس و جو درباره بی توجهی به آژیر قرمز!
نویسنده : حسين - ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آذر ،۱۳۸٦
 
می خواستم یه مطلب جدید بنویسم ولی انگار ابن بروزر جدید ما تمایلی به همکاری نداره(Opera 9.24) ایشالله یه وفت دیگه!
 
comment نظرات ()
 
 
جشنواره نور و موسيقی
نویسنده : حسين - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦
 

اول یه چیزی بگم راجع به اینجا و سکوت سنگین این روزاش. من به شدت درگیر درس و پروژه هام هستم و واقعا فرصت نمی کنم اینجا رو مرتب آپدیت کنم. هر اتفاق مهمی که میفته به خودم می گم که اینو حتما تو وبلاگ می نویسم ولی میبینم که مجالی نیست ...

بگذریم، پریشب حوالی ساعت ۷ با چندتا از دوستان رفتیم یه جایی به نام "قلعه لنکستر". یه بنای تاریخی دیدنی، رو یه تپه و مشرف به شهر که امروزه زندان شهره. مردم اینجا همه ساله در چنین روزی (سوم نوامبر) جشن می گیرن و آتیش بازی راه میندازن. البته این روزه پلیس مسوول آتشه و دیگه مردم با خودشون ترقه نمیارن ولی اونایی که بیشتر پایبند تاریخ و گذشتشون هستن با لباس شوالیه ها و شمشیر و سپر میان. بچه ها هم با شمشیر های نورانی پلاستیکی با همدیگه به سبک مردمان نسل های قبلشون -مث تو فیلم ها- می جنگن.

مراسم راس ساعت ۸ شروع شد و به صورت مداوم تا ۸:۳۰ ادامه داشت. بسیار زیبا و با شکوه بود. همراهی موسیقی با رنگ هایی که آسمان تیره شب رو روشن می کردن دیدنی و شنیدنی بود.

جای همتون خالی.

(ضمنا نمی دونین چقدر حالگیریه که تو این بی وقتی مجبور بشین کل مطلب رو دوباره تایپ کنین، به خاطر اشتباه تکنولوژیک، اونم با کیبورد بدون لیبل فارسی و در زمانی که همه بچه های گروه منتظرتن که بری و زودتر جلسه رو شروع کنن)


 
comment نظرات ()
 
 
ماه رمضون امسال رو هم درک کرديم. خدايا شکرت.
نویسنده : حسين - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦
 

اللهم اهل الکبریا و العظمه و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمه و اهل التقوی و المغفره، اسالک بحق هذا الیوم ...

عید همگی مبارک. طاعات و عبادات همه قبول ان شا الله.

ماه رمضون امسال برای من یه ذره متفاوت از سال های گذشته بود. یه جمعیت ۷۰ ، ۸۰ نفره، از جاهای مختلف دنیا، با سن و سال های متفاوت و زبان و رنگ و فرهنگ های مختلف. دوستانی از مصر، لیبی، الجزایز، نیجریه،تانزانیا، مراکش، مالزی، اندونزی، تایلند، سوریه، ترکیه، عربستان، عمان، هند، پاکستان، انگلیس، امریکا و ایران. به همت همه بچه ها، با همدیگه افطار کردیم و افطاری معمول کشورای دیگه رو هم دیدیم. غذاهای پر ادویه و تند هندی، خورشای زرد و شیرین مالزیایی و اندونزیایی و انواع غذاها و شیرینی های عربی ... جای بیشترتون تو مسجد دانشگاه ما خالی!

 اوقات خوشی بود. یادش بخیر.


 
comment نظرات ()
 
 
Are you on a special diet?
نویسنده : حسين - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ مهر ،۱۳۸٦
 

بازم روبهستان آپدیت شد. فقط فرق این پست با قبلیا اینه که از بیمارستان ارسال می شه!

عرض کنم محضرتون که من دو سه روزیه اینجام و می خوام یه چیزایی از اینجا بگم براتون. به جز روز اول که خدا نصیب گرگ بیابون هم نکنه، بقیش در نوعه خودش تجربه های جالبی بود برای من و شاید شنیدنی برای شما. شاید!

خلاصه روز (سخت) اول:

سر کلاس احساس درد شدید کردم. رفتم درمانگاه دانشگاه. من رو آوردن اینجا. کلی آرامش بخش تزریق کردن. رفتن تو کار مرفین و غیره تا اینکه بالاخره من آرومتر شدم و به خواب رفتم!

 

روزای بعد:

بیدار که شدم دردم کم تر و زندگی شیرین تر شده بود و دیدم که تحت مراقبت دقیق هستم. یه تیر سه شعبه تو دستم بود که همزمان چیزای مختلفی رو هدایت می کرد به دستگاه گردش خون من. یه دونه هم زاپاس داشت که اگه می خواستن آمپول بزنن بازش می کردن و همونجا تزریق می کردن! یه بست هایی هم دارن که مث بست های لوله آب می مونه. همینکه یه سرم تموم می شد، قطعش می کردن و اون ورودی رو بست می زدن! کادر این بیمارستان هم از دم خانم هستن و خداییش همشون هم مهربون. کارشون رو خوب بلد هستن و کاملا منظمن.

یه نکته که احتمالا براتون جالبه از نظر توجه همه جانبشون به آدما:

دیروز دکتر به من اجازه غذا خوردن داد. از آشپزخونه بخش اومدن و پرسیدن که : آیا شما تحت رژیم غذایی خاصی هستید؟ گفتم نه! ایشون گفت ولی به من گفتن که شما فقط می تونید یه سری غذای مشخص بخورین. از همکارش پرسید اسم رژیم ایشون چی بود؟ اونم گفت: حلال فود!!! و برای من این یکی دو روزه از بیرون غذای حلال میارن!

دیروز من رو از بخش اورژانس آوردن اینجا و اینجا هم چیزای جالبی داره که شاید براتون نوشتم بعدن.

اصلا نگران نباشین. من حالم کاملا خوبه! :)-

(دوستانی که با خونواده من تماس دارن در خصوص این پست چیزی نگن لطفا. ممنون!)


 
comment نظرات ()
 
 
گفتمان مختصر من با پدر مقدس
نویسنده : حسين - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ،۱۳۸٦
 

سلام.

پریشب تو دانشگاه نشستی بود با حضور نمایندگان ادیان مختلف در محلی به نام چاپلیسی سنتر که مقر مسیحی های دانشگاهه. وقتی من رسیدم اونجا حدودا ۵۰ دقیقه بود که جلسه شروع شده بود. یکی از اساتید که نماینده آیین یهود بود داشت صحبت می کرد. تنها صندلی خالی هم دقیقا کناز ایشون بود. من هم در حالی که بارونیم رو دستم گرفته بودم رفتم و بالای مجلس کنار ایشون نشستم. اصلا صحبت از دین خودش نکرد و راجع به دغدغه های دینداری و فرصت های موجود حرف زد.

پس از ایشون هم یه خانوم به نمایندگی از هندوها برای حضار که نزدیک به ۱۰۰ نفر بودن حرف زد. جالب اینکه مسلمونای مجلس تعدادشون از همه بیشتر بود و مجری هم یه اصالتا ایرانی بود به نام رضا. پایان نشست دو سه نفر مختلف اومدن و سر صحبت رو با هم باز کردیم. راجع به دین، من اظهار نظر خیلی خاصی نکردم و فقط گفتم که همه ماها تو مسایل کلان اتفاق نظر داریم و راجع به یه سری جزییات ممکنه اختلاف داشته باشیم و دعوتشون کردم به تکیه بر شباهت ها و تلاشی همه جانبه برای ساختن دنیایی دوستانه (نماینده احمدی نژاد بودم انگار!، هرچند اینا اعتقاد قلبی خودمه).

خیلی جالبه که بدونین عموم خارجی هایی که در جریان مسایل بین المللی هستن منتقد شدید سیاست های آمریکا هستن و ایرانی ها رو خیلی دوست دارن. این نتیجه صحبت با چندین نفر کاملا مختلفه. یکی شون اونشب می گفت : همه ماها عمیقا نگران سیاست های احمقانه بوش و طرفداراش در خصوص ایرانیم.

و اما کلام آخر:

یه پدر مقدس (با قیافه روحانی و ریش خوشگل و صلیبی به گردن) از کلیسای شهر اومده بود. اونم دین من رو پرسید و بعد از اینکه فهمید مسلمونم گفت یه سوال داره. ایشون پرسیدند که آیا شما به دعای یه غیر مسلمون هم اعتقاد دارین؟ من در جوابشون گفتم که برای شخص من دعای هر کسی که اصل ارتباط با مبدا هستی و پروردگار رو حفظ کرده باشه عزیزه و اگه فرصت پیش بیاد می خوام ازش که دعا کنه.

راستی تو این نشست یه خانوم مسیحی که از شهر اومده بود رو ترغیب کردم ادامه تحصیل بده!


 
comment نظرات ()
 
 
Different Societies, Different Cooking Styles
نویسنده : حسين - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦
 

احتمالا براتون جالب باشه اگه بشنوین که یه نفر بگه : بچه ها چه جالب، هو سا این (که همون حسین خودمونه!) داره به برنج نمک می زنه!

امشب برای چینی ها شب خاصی بود. "Mid-Autumn Day" یا روز میانه پاییز . الان با تقویم اونا وسط پاییزه، ضمنا ماه هم کامله (مث تقویم هجری قمری که امشب ۱۴ یا ۱۵ ام هست- البته شاید این تقارن تصادفی باشه)خونواده های چینی تو همچی شبی دور هم جمع می شن و غذاهای متنوعی که درست کردن رو با هم می خورن. یکی از معروف ترین خوردنی های امشب یه کیک خاصه که اسمش هست کیک ماه یا مون کیک. طرح روی کیک ها از شهری به شهر دیگه فرق می کنه و به نوعی ریشه در اساطیر باقیمونده از اجدادشون داره.

پس از صرف شام، خونواده ها به فضاهای باز می رن و به تماشای ماه می نشینن و جشن و پایکوبی راه میندازن. جای همتون خالی، ما هم تو شادمانی امشب دوستان چینی مون شریک شدیم!

راستی قرار شده من راجع به یه چیز دیگه بنویسم انگار، جوامع متفاوت و شیوه های متفاوت آشپزی!

آره خلاصه برای چینی ها جالب بود که من به برنجی که شیرین بود نمک می زدم، برای منم جالب بود که این قضیه براشون جالبه! اونا خیلی کم از نمک استفاده می کنن و خیلی کم غذاهاشون رو اجاق می مونه. پیاز و سایر سبزیجاتی که قراره سرخ کنن رو فقط تو روغن می ریزن و همین که گرم شد بیرون میارن یا چیزای دیگه رو اضافه می کنن. چقدرم با اشتها غذا می خورن. آدم گشنش هم نباشه دلش می خواد بخوره باهاشون (هرچند ممکنه تو همون لقمه اول نظرش عوض بشه، چون یا احساس می کنه گوشتی که تو دهنشه خامه، یا اینکه با طعم ادویه هاشون و کوکینگ استایلشون{چقدر خارجی ام من!} حال نمی کنه!). البته از حق نگذریم غذاهایی هم دارن که ماها دوست داشته باشیم و به غذاهای خودمون شبیه باشه.

مخلصیم،

هو سا این!


 
comment نظرات ()